سورپرایز
فقط داستان

ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﻮﯼﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺴﺮ ۴ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭﺑﺎ ﺁﻥ ﭼﻨﺪ ﺧﻂ ﺭﻭﯼﺑﺪﻧﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﮐﺸﯿﺪ.ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪﺁﻥ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩ.ﺍﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺎ ﺁﭼﺎﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭﺩﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ!ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ، ﭘﺴﺮﮎ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻌﺪﺩ، ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ.ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮﮎﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ…ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺑﺎﺑﺎ!!ﮐﯽ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺷﺪﻣﯿﮑﻨﻨﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﻫﯿﭻﺳﺨﻨﯽ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ..ﺍﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﻟﮕﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩ.ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﮐﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ،ﺑﻪ ﺧﻂ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﺵﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ.ﭘﺴﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ««ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ….. ….. »»ﺭﻭﺯﺑﻌـــــﺪ ﺁﻥ ﻣــــــــﺮﺩ ﺧﻮ دکشی کرد

 

 

تا 2ماه دیگه(تیر) بای دوستان

باید این دو ماه اخر رو خیلی عالی درس بخونم

براتون ارزوی موفقیت دارم

بای بای



 



           
جمعه 1 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 21:47
فاطمه

دیشب رفتم استخر,بعداز شنا اومدم لباسامو بپوشم دیدم رو موبایلم 4 تا میس کاله 6 تا اس ام اس از دوس دخترم:
 اس ام اس 1:عزیزم چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟
 اس ام اس 2:انگار سرت شلوغه جواب اس ام اس هم نمیدی.
 اس ام اس 3:همین الان زنگ میزنی وگرنه من می دونم وتو
 ......اس ام اس4:کثافت آشغال معلوم هست کدوم گوری هستی؟
 اس ام اس 5:تقصیر منه که آدم حسابت کردم کچل ایکبیری با اون مامان چاقت.گمشو برو پیش همون دختر عموی ...
 اس ام اس6:راستی اینم میگم که بسوزی منو دوستتمیلاد دو ماهه رابطه داریم.بای بای!‌!‌!!‌



           
دو شنبه 7 فروردين 1391برچسب:, :: 16:51
فاطمه

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا
مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکamstory.mihanblog.comه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که
حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام
تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این
اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت
بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد.



           
چهار شنبه 24 اسفند 1390برچسب:, :: 16:8
فاطمه

مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود .
 مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد .
او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری دردنیا دوست دارم .
 سپس یك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .
با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال و دارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟
كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده .
یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند .
از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود .
 اما قبل از اینكه اقدامی بكند ، تلگرافی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است .
 بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .
هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد . اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت .
در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد .
در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت .
روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود :
تمام مبلغ پرداخت شده است .



           
سه شنبه 2 اسفند 1390برچسب:, :: 11:37
فاطمه

 

 

اگر كسی را كه خیلی دوست داشتی رفته بود و بعد سالها دوباره ببینیش چکار میكنی؟

 

1-بغلش میكنم

2- گریه میكنم

3- میبوسمش

4- فكر میكنم خوابه

5- واقعا برگشته؟؟!!

6-همش

7- غیرممكنه چون ...

8- قلبم شكسته نمیتونم دیگه باورش كنم

9-فقط به یه سلام اكتفا میكنم

10-با لگد میزنمش

11-فحشش میدم

12-محل سگم نمیدم!

راستی دوستان من یک پست ثابت  رو گذاشتم که الان داری مشاهده می کنید(خوش اومدید دوستان)

  به نظرتون خوبه یا برش دارم؟؟؟؟؟

                                                                        بای

 

 



           
دو شنبه 17 بهمن 1390برچسب:, :: 16:42
فاطمه

 

طنز بسیار جالب: نه قانونی نه منطقی!!!

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت:
قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،
اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم
در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست،
منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟
 

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد
نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید
و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید
که البته قانونی است ولی منطقی نیست.
همسر شما یک دوست - پسر  ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست
و این حقیقت که شما به دوست - پسر همسرتان نمره کامل دادید
در صورتیکه باید ان درس را حذف می شد. نه منطقی است و نه قانونی !‌‌‌!‌‌‌!‌‌‌ !‌‌‌!



           
شنبه 15 بهمن 1390برچسب:, :: 19:28
فاطمه

جلسه ی خواستگاری؟!!

سر یه جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت،مادر داماد به پدر عروس گفت:

ببخشید کبریت دارید؟!

پسرم میخواد سیگار بکشه!!!

پدر عروس با تعجب گفت:

داماد سیگاری هست؟!

پدره گفت:

سیگاری که نه ولی سیگار بعد از مشروب میچسبه!!!

پدر عروس پس

آقا داماد مشروب هم میخورند؟!

مادر داماد:
نه.آخه قمار کرده بود،باخت.یه کم مشروب بهش دادیم

که حالش بهتر بشه و باخت رو فراموش بکنه.

پدر عروس:

پس قمار باز هم هست؟!

مادر داماد:

نه.آخه دوستاش تو زندان یادش دادند.

پدر عروس:

aaa,aaa,aaa,aaaaa!!!!

پس زندان هم رفته؟!

مادر داماد:

آخه معتاد بود،چند روز گرفته بودنش.

دیگه پدر عروس قاطی کرده بود،اما باز هم

خودش رو کنترل می کرد و فقط با تعجب پرسید:معتاد هم بوده؟!


مادر داماد هم که پرروئی رو به نهایت رسونده بود،جواب داد:

آخه زنه دومیش از حسودی که پسرم به زنه سومیش

بیشتر میرسید زیرآبش رو زده بود به خاطر همین

انداختنش زندون.

به نظر شما پدر عروس در این لحظه
, چه کاری میتونه بکنه؟!؟!؟!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!



           
پنج شنبه 13 بهمن 1390برچسب:, :: 18:51
فاطمه

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که
دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره
آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج
می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در
حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که
گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...


سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی
بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند
انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال
زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه
احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که
دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

 , peretty:::::::::

 

 

 

اعتماد مثل كاغذه اگه مچاله شد، هر چقدر هم صافش كنى معجزست به حالت اولش برگرده اونم با کلی سختی

      

خيلي از يخ كردن هاي ما از سرما نيست!

 

لحن بعضيها ، زمستونيه.

 



           
چهار شنبه 12 بهمن 1390برچسب:, :: 22:32
فاطمه

صفحه قبل 1 صفحه بعد

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سورپرایز و آدرس soorpraiz.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

فاطمه







ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 26
بازدید دیروز : 30
بازدید هفته : 109
بازدید ماه : 229
بازدید کل : 67329
تعداد مطالب : 29
تعداد نظرات : 184
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


raph.com/rank.php?url=www.soorpraiz.loxblog.com&s=4" title="Page Rank">

شروع کد تغی یر شکل موس -->

<-PollName->

<-PollItems->


آيکـُن هاي ِ دختره

ipt language="javascript" src="http://pichak.net/chat